لبت "نه" گوید و پیداست می گوید دلت: "آری"

که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری!



دلت می آید آیا از زبانی این همـه شیرین ؟

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان آری ؟



نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری



تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری



چه زیبا می شود دنیا برای من ، اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری




محمدعلی بهمنی

+ تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:48 نويسنده یک عاشق |

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+ تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:6 نويسنده یک عاشق |

من دلم می خواهد

نفسم بسته به انفاس تو جاری نشود

نبض مجبور به میزان نشود با ضربان هوس آلود دلت

من دلم می خواهد

تو نباشی و نبودت نكند مجنونم

ولی افسوس كه باز

باز این چشم حریص

كینه را می شوید

می فریبد همه هستی من را این اشك

دل من می خواهد

باز عاشق باشد ...

حیف ، این قلب ، اگر

ذره ای كینه و نفرت به درون جا می داد

حال و روزی به از این داشت كه حالا دارد ...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 12:58 نويسنده یک عاشق |

هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی



با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم


بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی



در خنده ی من چو گل ، در کنج لبم خفتی


در گریه ی من چو اشک، در چشم ترم بودی



در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم


در شامگاه غربت، بالین سرم بودی



آواز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود


پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی



هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید


گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:50 نويسنده یک عاشق |

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

+ تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 0:16 نويسنده یک عاشق |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد



شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد



در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد



گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد



شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد



من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد



چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد



تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیر

+ تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 5:10 نويسنده یک عاشق |

عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
این عشق به اختیار کس نیست
دانم که همین قدر بدانید
هرگز مبرید نام عاشق
تا دفتر عشق بر نخوانید
آب رخ عاشقان مریزید
تا آب ز چشم خود نرانید
معشوقه وفای کس نجوید
هر چند ز دیده خون چکانید
این است رضای او که اکنون
بر روی زمین یکی نمانید
این است سخن که گفته آمد
گر نیست درست بر مخوانید
بسیار جفا کشید آخر
او را به مراد او رسانید
این است نصیحت سنایی
عاشق نشوید اگر توانید….
+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 4:2 نويسنده یک عاشق |

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است


محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر


دل من فدای دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل


ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل


غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد


حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آمیخت


مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد


ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم


چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده


به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی اقاقی


مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 0:19 نويسنده یک عاشق |

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد


                    

قیصر امین‌پور

+ تاريخ شنبه ششم آذر 1389ساعت 3:27 نويسنده یک عاشق |

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی

نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس

بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند

نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 12:40 نويسنده یک عاشق |